مرگ سیاه |
"داس مرگ" |
چهارشنبه تلخ بود .وقتی سره سکوی نشسته بودیم با دوستان...و چرت می گفتیم وقتی تلخ شد که ماشینی پیچید و مرا صدا زد .و من تلو تلو و بی قید خودم را به ماشین رساندم .گفت تو...!..تو تو و بازم تو با کمی دل شوره سواره ما شین شدم نمی دانستم باید سر دره خونه پارچه مشکی ببینم .نمی دونستم باید جیغ بشنوم و من به رفتن تو و به تنهای خودم خندیدم و برگشتن به پارک کناره نیم کت منتظر نشستن ساعت 5 شدن شاید بیا ی ولی تلخی وقتی بود که 5 شد 5 رفت تو نیامدی راستی ساعت 5 کجا بوودی؟ و باز تلو تلو خوران...........!! دیگر دلم به رفتنت باور کرد این بار گیوه هایم سردی خاک گورستون تجربه کرد سر گورت رسیدن خندیدن...! که جایت سرد نیست...؟ و قول دادن که تا ابد مرگ بار خواهم بود گیوه هایم دیگر سره گورستون سرد نیست گرم است..!! چون تو در ان خوابی! راستی جایت آنجا چه جور است گورت سرد یا گرم نیست؟؟؟
+نوشته شده درساعت هکاک این سنگ مهدی | سلامی را برای تو می فرستم و نفرینی برای آنانکه جدایی آغاز کردند..!! می نویسم به یاد گرمی نفس هایت می نویسم به یاد تک تک ثانیه هایی که نیستی.. می نویسم به یاد شیرینی کلامت
می نویسم به یاد عشق و محبت و وفای آنان که بودند و رفتند و و باز می فرستم درودی برای آنان که نوشتن آغاز کردند و مرا از غم هجران تو نجات دادند پس تو هم بنویس برای من بی عشق
+نوشته شده درساعت هکاک این سنگ مهدی |
چشم ها را کلافه پشت سر هم باز و بسته می کردی برای ابدیت بست چشمم را...!!
فاتحه ای می خوانی
+نوشته شده درساعت هکاک این سنگ مهدی | رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگ برات میخوام یه بار ببینمت سر بزارم روشونه هات دوست داشتم با گلهای سرخ می یومدم به دیدنت نه اینکه با رخت سیاه چشم خیس ببینمت گل پرپر میکنم سر مزارت تا ابد بارونی چشم های یارت رفتی افسوس گل من تو در دل خاک از تو یادگاری چشم های نمناک پاییزه غریب بی رحم اون همه برگ مگه کم بود؟! گل من رو چرا چیدی ..؟! گل من دنیای من بوود گل مو ازم گرفتی تک تنهام زیره بارون حالا که نیستی کنارم میزارم سر به بیابون هنوزم بارون میباره تو میای انگار کنارم خودتم بهتر میدونی مثل بارون میبارم پاییزه غریب بی رحم.. اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدی ...؟! گل من دنیای من بوود........؟؟!!
+نوشته شده درساعت هکاک این سنگ مهدی |
مرهم درد دل من مرگ من است زندگی در حسرت و زجر٬ باعث ننگ من است... وقت آن شد مرگ آيد از پس اين عمر دراز مرگ را در آغوش... مرگ را در بر خود مي بينم!!!
بايد يک روز گذشت از کوچه ارواح خبيث تا که آزاد شوم زين مردمان حرف و حديث... وقت آن شد آشکارا شود اين راز و نياز مرگ را در آغوش... مرگ را در بر خود می بينم!!!
دعوت مرگ من امروز گواه درد است سنگ گورم بنهيد٬ هوا بس سرد است!!! و به پايان سفر نزديکم...... و من از جمع شما خواهم رفت!!! میروم تا هم آغوشی مرگ...! تا هجوم هجرت٬ تا که اندوه شما راحتم بگذارد!!! و چه احساس لطيفی است عروج!!! مرگ را در آغوش... مرگ را در بر خود می بينم.........؟!!!! +نوشته شده درساعت هکاک این سنگ مهدی | |
من تکرار مداوم یک مرگ نیمه تمامم که پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من هکاکی های قبلی 5/21/2008 - 6/20/2008 4/20/2008 - 5/20/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 11/22/2007 - 12/21/2007 8/23/2007 - 9/22/2007 طراح قالب |